سایت مراجع

 آيت الله سيد علي خامنه اي (مد ظله العالي)
۞۩۞۩۞۩۞۩۞۩۞
 آيت الله جواد تبريزي (رحمة الله علیه)
۞۩۞۩۞۩۞۩۞۩۞
 آيت الله محمد تقی بهجت (رحمة الله علیه‌)
۞۩۞۩۞۩۞۩۞۩۞
 آيت الله نوري همداني (مد ظله العالي‌)
۞۩۞۩۞۩۞۩۞۩۞
 آيت الله لطف الله صافي (مد ظله العالي‌)
۞۩۞۩۞۩۞۩۞۩۞
 آيت الله ناصر مکارم شيرازي (مد ظله العالي‌)
۞۩۞۩۞۩۞۩۞۩۞
 آيت الله فاضل لنکرانی (رحمة الله علیه)
۞۩۞۩۞۩۞۩۞۩۞
 آيت الله سيد علي سيستاني (مد ظله العالي)
۞۩۞۩۞۩۞۩۞۩۞
 آيت الله وحيد خراساني (مد ظله العالي ‌)
۞۩۞۩۞۩۞۩۞۩۞
 آيت الله جوادي آملي (مد ظله العالي ‌)
۞۩۞۩۞۩۞۩۞۩۞
 آيت الله جعفر سبحاني (مد ظله العالي)

اوقات شرعی
عضویت در سرویس خبری
نام :   
ايميل :   
نظرسنجی
نظرسنجي غير فعال مي باشد
عنوان
دانشنامه عاشورا
اخبار > خضر دهم
 


  چاپ        ارسال به دوست

خضر دهم

 

نـــور را نمی شود با دهان خاموش کرد.

گاهی وقت ها از راهی که باید برویم غافل می شویم.

دشمن ، هر بار که تنگه اُحُد ِ دیانتمان را شناخت فکر شومی را به ظهور رساند.

آن وقت است که ضعف های پوشیده مان آشکار می شود و همّتمان برای جبرانش استوار می گردد.

این جاست که باید گفت : عدو شود سبب خیر اگر خدا خواهد.

 

السلام علیک یا فاطـــمه الزهـــرا(س)...

 

 

زن جارو را گرفت و شروع کرد به تمیز کردن دم در ِ حیاط ، دلش خیابان را می پایید و دستش تند تند جارو را روی زمین می کشید.

چهل صبح قبل از طلوع ، تقلّای هر روزش بود.شنیده بود که در صبح چهلمین روز حاجتش را خواهد گرفت اگر به طور پیوسته هر صبح

قبل از طلوع ، خانه و حیاط تا دم در را آب و جارو کند.

آفتاب داشت تیغه می زد که عبور مرد جوانی از سر کوچه نظر زن را جلب کرد. ذوق زده دوید سمت او ، با دستپاچگی جلویش را گرفت و گفت :

- تو خضری ، نه ؟

جوان با تعجب به زن نگاه کرد و بعد از لحظاتی سکوت ، گفت :

- خضر توی افسانه هاست.

زهرخند جوان در فضای صبح پیچید : 

- اشتباه گرفتی مادر!

راهش را گرفت و رفت.

زن عرق سردی کرد و به ناله افتاد :

- ولی من بچه مو میخوام ، سی سال چم انتظارم.

و بی رمق راه افتاد دم در و به امید دیدن خضر به کارش ادامه داد : نه ، دیگه خضری نیست.

گفتن اولین نفری که صبح چهلمین روز از کوچه می گذرد خضر است ولی این جوان که خضر نبود ، تازه خضر باید پیر باشد.

و همینطور با خودش واگویه می کرد و جارو میزد و هر عابری که از خیابان می گذشت ، می دوید طرفش و بچه اش را طلب می کرد.

جلوی نه نفر را گرفته بود و هر بار به در بسته خورد. با همه ناامیدی و بی رمقی که هر بار بیشتر از پیش وجودش را در بر می گرفت با

خودش عهد کرده بود تا تیغه آفتاب از پشت کوه بیرون نزد ، جلوی هر عابری که از سر گوچه می گذرد ، سبز شود ؛ شاید خضر نفر بعدی باشد.

...

شاید صبح چهلم فردا باشد امروز نباشد ، حتما" اشتیاقش برای گرفتن حاجت و دیدن بچه اش او را در شمارش روزهای هفته به اشتباه انداخته.

و هی فکر و خیال...

و برای چندمین بار داشت روزهای رفته را پیش خودش حساب می کرد که با صدای مردی به خودش آمد :

- سلام منتظر !

زن دست از جارو زدن کشید و کمر راست کرد و سرش را به طرف صدا چرخاند :

-  پیغامی دارم تحمل شنیدنش را داری ؟

. تو خضری ؟

- ما همه خضریم.

. تو که یک نفری ؟!!

-  من علی النقی (ع) هستم ، مأمور جواب دادن به حاجت های سخت.

خب نگفتی تحملش را داری ؟

. کسی که سی سال منتظر گم شده اش هست حتما " تحمل هر...

- مرد میان صحبت های زن پرید و جلوی بغضش را گرفت :

امروز بچه ات می آید اما...

زن بغضش را خورد ، جارو از دستش افتاد. به دیوار پشتی تکیه داد و گفت :

امّایش را می دانم خضر دهم ، هر چه هست بالای سرم...

مرد متأثر شد و سرش را انداخت پایین ، چیزی نگفت . لحظاتی گذشت ، سر راست کرد و به صورت تکیده و چین خورده ی زن نگاه کرد.

اشک لابلای چین های صورتی که سعی داشت با شنیدن خبر آمدن پسرش شاد باشد،مثل جوی آب کوچکی ،پیچ و تاب می خورد و سرازیر می شد.

خواست خداحافظی کند که زن پیش دستی کرد و گفت :

. مگر نباید بعد از چهل روز خضر را ببینم ؟

-  مادر من! تو سی سال چشم به راه بازگشت فرزندت هستی ، آنقدر برای بازگشت پسرت بی قرار بودی که حساب روز و ماه از دستت در رفت

اگر چه با امروز سی صبح است که به انتظار برآوردن حاجتت خان و مانت را آب و جارو می کنی ولی زودتر از موعد به خاطر قولی که به پسرت از

من گرفت آمدم تا به بی قراریت جواب بدهم.

 

زن سری در اطراف چرخاند ، روز خودش را از پشت کوه های البرز بیرون می کشید.

سکوت لابلای کلمات ِ شمرده شمرده مرد جوان پرسه می زد و تمام توجه زن را به خودش جلب می کرد.

امام علی النقی (ع) بعد از مکث کوتاهی به حرف هایش ادامه داد :

 

- وقتی ترکش به سر پسرت اصابت کرد ، در حال ِ زمزمه زیارت جامعه کبیره بود ،

برا همین در آخرین لحظات ، قبل از شهادتش مرا صدا زد و به سختی گفت: یا معدن الرساله...!

تو را قسم می دهم به مـــادر پهلو شکسته ات ، هر وقت مادرم خیلی اصرار کرد که مرا ببیند ، او را بی جواب نگذار ؛

و من امروز آمدم تا به بی قراریت جواب بدهم . پسرت را امروز تا عصر در آغوش می کشی و ...

 

سر و صدای اتومبیل و پاشیدن آب ، زن را به خودش آورد. جارو را از روی زمین برداشت. نگاهی به اطراف کرد.

کوچه خلوت بود و هنوز تاریکی زمین گیر ،

زن ذوق زده از آمدن پسرش شتاب کرد تا هر چه زودتر کوچه را آب و جارو کند...

 

 ***منتخب از کتاب خضر دهم ، نوشته ی ابراهیم باقری حمید آبادی

"یا داعی الله"


٢٠:١٤ - شنبه ٢٤ خرداد ١٣٩٣    /    عدد : ٥٣٧٧٣    /    تعداد نمایش : ١٨٢٩


امتیازدهی
برای این خبر نظری ثبت نشده است
نظر شما
نام :
ايميل : 
*نظرات :
متن تصویر را وارد کنید:
 

خروج