سایت مراجع

 آيت الله سيد علي خامنه اي (مد ظله العالي)
۞۩۞۩۞۩۞۩۞۩۞
 آيت الله جواد تبريزي (رحمة الله علیه)
۞۩۞۩۞۩۞۩۞۩۞
 آيت الله محمد تقی بهجت (رحمة الله علیه‌)
۞۩۞۩۞۩۞۩۞۩۞
 آيت الله نوري همداني (مد ظله العالي‌)
۞۩۞۩۞۩۞۩۞۩۞
 آيت الله لطف الله صافي (مد ظله العالي‌)
۞۩۞۩۞۩۞۩۞۩۞
 آيت الله ناصر مکارم شيرازي (مد ظله العالي‌)
۞۩۞۩۞۩۞۩۞۩۞
 آيت الله فاضل لنکرانی (رحمة الله علیه)
۞۩۞۩۞۩۞۩۞۩۞
 آيت الله سيد علي سيستاني (مد ظله العالي)
۞۩۞۩۞۩۞۩۞۩۞
 آيت الله وحيد خراساني (مد ظله العالي ‌)
۞۩۞۩۞۩۞۩۞۩۞
 آيت الله جوادي آملي (مد ظله العالي ‌)
۞۩۞۩۞۩۞۩۞۩۞
 آيت الله جعفر سبحاني (مد ظله العالي)

اوقات شرعی
عضویت در سرویس خبری
نام :   
ايميل :   
نظرسنجی
نظرسنجي غير فعال مي باشد
عنوان
دانشنامه عاشورا
اخبار > پدري که هيچ گاه فرزندش را نديد...
 


  چاپ        ارسال به دوست

پدري که هيچ گاه فرزندش را نديد...

شهيد نادعلي طلعتي

ناد علي، مهرماه 64 بود که با اعزام به گردان حضرت علي اکبر(ع) اومد. از اوايل بهمن 64 به مرخصي نرفته بود. نادعلي توي گروهان ما بود و شهيد کشميريمسوول دسته اش بود. او آرپي جي زن بود و در عمليات ام‌الرصاص(جزيره اي روبروي خرمشهر که در عمليات والفجر8 لشکر 10 سيدالشهداء(ع) در آن عمليات انجام داد که به عمليات ام‌الرصاص مشهورشد) مردونه جنگيد و بعد هم گردان علي اکبر(ع) وارد فاو شد.

چند مرحله عمليات کرديم و بعد هم ماموريت خط پدافندي بين جاده البحار و کارخانه نمک به گردان داده شد. خط پدافندي چه عرض کنم، هر دقيقه و ساعتش يک عمليات بود. توي همه اين درگيري‌ها نادعلي حضور داشت.

بعد از عيد قرار شد خط پدافندي رو تحويل يک گردان ديگه بدهيم و بچه‌ها که چهار ماه مرخصي نرفته بودند به مرخصي برند.

5 ارديبهشت بود که از فاو عقب اومديم. يک عده بچه‌ها مرخصي گرفتند و يک عده هم تسويه کردند. مي‌دونستم نادعلي متاهله. قرار شده بود بعد از ظهر روز يازدهم ارديبهشت همه گردان مرخصي برند. برگه‌هاي مرخصي صادر شد. يک عده هم رفتند انديمشک به صورت گروهي براي گردان بليط قطار بگيرند و هماهنگ شده بود که قطار توي پادگان دو کوهه بچه‌ها رو سوار کنه. بچه هاي گردان حضرت علي اکبر(ع) مقابل حسينيه لشگر سيدالشهداء(ع) جمع شده و منتظر اومدن قطار بودند. ديدم نادعلي خيلي ابراز خوشحالي ميکنه. گفت: خوب وقتي داريم ميريم مرخصي.

 

برگه مرخصي رزمندگان گردان علي اکبر(ع)

 

پرسيدم: نادعلي دلت براي خونه خيلي تنگ شده؟ نادعلي با خوشحالي سرش رو مقابل گوشم آورد مثل اينکه حيا مي‌کرد و مي‌خواست حرفش رو کسي نشنوه؛ گفت: برادر پارسا، هفته ديگه خدا مي‌خواد به من يک فرزند عطا کنه. الان خانواده به من نياز دارند و از اينکه دارم ميرم کنارشون خوشحال هستم.

با نادعلي مشغول صحبت بوديم که مقابل حسينيه شلوغ شد و يکي صدا زد برادرها! مرخصي ها لغو و آماده باش اعلام شده.

من دويدم و خبرگرفتم و خبر اين بود که دشمن در جاده فکه پيشروي کرده و به سوي انديمشک در حرکت است. امام هم فرمودند به رزمنده‌ها سلام من رو برسونيد و بگوييد به دشمن امان ندهيد. سريع بچه‌ها ساک‌ها رو تحويل دادند و تجهيزات گرفتند و اتوبوس‌هاي گل مالي شده اومدند. توي پادگان دو کوهه و بچه ها سوار شدند و چند ساعت بعد گردان ما و گردان حضرت علي اصغر(ع) به فرماندهي شهيد اسکندرلو توي مقر الوارثين (مقرتخريب لشگرده سيدالشهداء(ع) در جاده فکه نرسيده به سايت) مستقر شدند.

 

ميدان صبحگاه الوارثين-روز 12ارديبهشت65-رزمندگان گردان علي اکبر(ع)

 

روز 13 ارديبهشت 65 گردان حضرت علي اکبر وارد عمليات شد و رفتيم به جنگ تيپ زرهي دشمن. بعثي‌ها آتش سنگيني توي منطقه ريخت و در گيرودار آتشباري دشمن نادعلي به شهادت رسيد.

پيکر شهيد نادعلي طلعتي چند روز بعد در بي بي سکينه کرج مهمان خاک شد و پسرش دوم خرداد 65 به دنيا اومد.

 

و اين کلمات، درد دل‌هاي عزيز دردونه نادعلي طلعتي با پدر قهرمانشه که در وبلاگش نوشته شده است:

 

بزاريد درد دل کنم.

پدر؟!؟!؟!؟

برام اين واژه نامفهومه.

مي دوني براي چي؟

آخه پدر رو نديدم.

تاريخ شهادت پدر 12 ارديبهشت سال 65.

و تاريخ تولد من 2 خرداد سال 65.

آره به همين راحتي.

نديدم.

پس مزه پدر رو هم نچشيدم.

چشم باز کردم، بهم ياد دادن پدر رو بابا جون صدا کنم.

هنوزم بابا جون صداش مي‌کنم.

صبح که از خواب پا ميشم به عکسش سلام مي‌کنم.

شب بهش شب بخير مي‌گم.

شبا مي‌گم خدايا کرمت رو شکر چرا بين همه اين آدما من پدر ندارم

اصلا پدر يعني چي؟

بي‌خيال اينا رو بگذريم عادت کردم بهش...

بزاريد از پدر بگم:

پدري از جنس نور.

آره از جنس نور، مي دونيد چرا؟ چون به عکسش نگاه مي‌کنم واقعا نور ميبينم.

مظلوم افتاده روي زمين.

به دور از قيد و بند.

به دور از ريا.

انگار براي امام زمانش تعظيم کرده.

براي امام زمانش به خاک افتاده.

پدرم آرپي جي زن بود.

به قول مادر بزرگم تانک مي‌ترکوند.

نميدونم چند تا.

ولي خوب حتما ترکونده.

الهي بميرم! مي‌گن اونايي که آرپي جي زنن از گوشاشون خون مياد.

يعني از گوشاي بابا جون منم خون ميومد؟

بزار خون بياد.

فداي سر امام، اين که چيزي نيست.

اين حرف رو حتما بابا جون پيش خودش گفته.

روز13 ارديبهشت-منطقه شمال فکه-پيکرمطهر شهيد نادعلي طلعتي

 

حميد پارسا تعريف مي‌کرد:

... نادعلي شهيد شد و جنگ هم تموم شد و ما هم مشغول دنيا شديم. تا اينکه سال 86 به عنوان راوي در محل يادمان عمليات سيدالشهداء(ع) در فکه مشغول روايتگري بودم. از غربت بچه ها گفتم، از گرمي و حرارت زمين و هوا موقع جنگيدن گفتم، از تشنگي و دويدن در رمل‌ها گفتم. از مردانگي حسين اسکندرلو گفتم و در آخر هم گريزي زدم به حکايت نادعلي طلعتي.

از حماسه و ايثار اين دلاورمرد گفتم و تاکيد کردم که بچه هايي که به اين ميدان نبرد آمدند با دستور امام اومدند و از همه هستي گذشتند تا دل امامشون شاد بشه. اشاره کردم که بدن‌هاي خيلي از اونها هفته‌ها روي زمين داغ فکه زير آفتاب افتاده بود. حال خوبي پيدا شد و خيلي‌ها گريه مي‌کردند. کاروان همه دانشجو بودند و با همه وجود به شهدا عشق مي‌ورزيدند.

ارديبهشت 65-منطقه شمال فکه-شهيد طلعتي

 

صحبت‌هام که تموم شد، ديدم يک جوان مودب و رشيدي جلو اومد و از من سوال کرد: برادر پارسا ميشه به من بگي شهيد نادعلي طلعتي کجا روي زمين افتاد و به شهادت رسيد؟ من هم که خسته شده بودم براي اينکه سر کارش بگذارم يک نقطه دوردست توي رمل‌ها رو نشونش دادم. اما جوون ول کن نبود. من ازش سووال کردم چقدر اصرار مي‌کني؟ در حالي که بغضش رو قورت مي‌داد گفت: من همون بچه‌اي هستم که پدرم براي به دنيا اومدنش خوشحال بود و ساعت شماري مي‌کرد. 

"یا داعی الله"


١٩:٠٩ - دوشنبه ٣ تير ١٣٩٢    /    عدد : ٤٤٢٤٣    /    تعداد نمایش : ٤١٣٥


برای این خبر نظری ثبت نشده است
نظر شما
نام :
ايميل : 
*نظرات :
متن تصویر را وارد کنید:
 

خروج