سایت مراجع

 آيت الله سيد علي خامنه اي (مد ظله العالي)
۞۩۞۩۞۩۞۩۞۩۞
 آيت الله جواد تبريزي (رحمة الله علیه)
۞۩۞۩۞۩۞۩۞۩۞
 آيت الله محمد تقی بهجت (رحمة الله علیه‌)
۞۩۞۩۞۩۞۩۞۩۞
 آيت الله نوري همداني (مد ظله العالي‌)
۞۩۞۩۞۩۞۩۞۩۞
 آيت الله لطف الله صافي (مد ظله العالي‌)
۞۩۞۩۞۩۞۩۞۩۞
 آيت الله ناصر مکارم شيرازي (مد ظله العالي‌)
۞۩۞۩۞۩۞۩۞۩۞
 آيت الله فاضل لنکرانی (رحمة الله علیه)
۞۩۞۩۞۩۞۩۞۩۞
 آيت الله سيد علي سيستاني (مد ظله العالي)
۞۩۞۩۞۩۞۩۞۩۞
 آيت الله وحيد خراساني (مد ظله العالي ‌)
۞۩۞۩۞۩۞۩۞۩۞
 آيت الله جوادي آملي (مد ظله العالي ‌)
۞۩۞۩۞۩۞۩۞۩۞
 آيت الله جعفر سبحاني (مد ظله العالي)

اوقات شرعی
عضویت در سرویس خبری
نام :   
ايميل :   
نظرسنجی
نظرسنجي غير فعال مي باشد
عنوان
دانشنامه عاشورا
اخبار > نفرين پيرزن در حق شهردار باکري!!
 


  چاپ        ارسال به دوست

نفرين پيرزن در حق شهردار باکري!!

مهدي، خشاب سلاحش را عوض کرد. نورالله  به آرامي سربلند کرد و از فراز تپه به رو به رو نگريست. ناگهان صداي چند شليک بلند شد و گلوله هايي به تخته سنگي که مهدي و نورالله به پشت آن پناه گرفته بودند، خرد و تکه هاي سنگ به اطراف پاشيد. مهدي، دست نورالله را کشيد. نورالله بر زمين غلتيد. باريکه اي خون از پيشاني اش جوشان بود.
چي شد نورالله؟
نورالله، دست به پيشاني گرفت و گفت:((چيزي نيست. فکر کنم تکه اي سنگ به پيشاني ام خورده.))
مهدي پايين پيراهنش را کند و پيشاني نورالله را بست. صداي احمد از بالا بلند شد.
دارند فرار مي کنند، آقا مهدي!
مهدي سريع بلند شد. رگباري به سوي افراد ضد انقلاب شليک کرد و فرياد کشيد:((نگذاريد فرار کنند بزنيدشان.))
بار ديگر شليک گلوله ها، کوهستان را پر کرد. مهدي و نورالله گربه وار به پايين سرازير شدند. پشت سرشان، احمد و هاشم مي آمدند.

صبح زود بود که به مهدي خبر رسيد. تعدادي از نيروهاي ضد انقلاب به يکي از روستاهاي اطراف اروميه آمده اند. مهدي، نيروهايش را آماده کرده و سوار بر جيپ به سوي روستا رفته بودند؛ اما زماني به روستا رسيدند که ضد انقلاب گربخته بود.

نبردي سخت

چند زن بر گرد سه زن شيون مي کردند و به صورت چنگ مي زدند. آن سه، از بسيجيان  روستا بودند که مسئوليت حفاظت از روستا را داشتند. در کنار جاده ي نيمه تمامي که به سوي روستا مي آمد، پنج نفر از بچه هاي جهاد سازندگي اعدام شده بودند. مهدي فرصت را از دست نداد و به همراه نيروهايش به تعقيب اشرار رفت. ساعتي بعد، در نزديکي رودخانه اي به آنها رسيدند و نبردي سخت آغاز شد.

مهدي دريافت که اشرار مي خواهند از رودخانه ي کف آلود و پر خروش بگذرند. رو به هاشم که راکت انداز بر دوش داشت، فرياد زد:((هاشم، بزن!))
هاشم که نفس نفس مي زد، چند نفس عميق کشيد، لرزشي دستان خسته اش را گرفت و آر پي جي را رو به آنها نشانه رفت.
يا مهدي...
موشک با ردي سفيد به سوي اشرار به پرواز در آمد و لحظه اي بعد در نزديکي آنها منفجر شد و باران سنگ و ماسه را بر سر آنها باراند. چند نفر بر زمين غلتيدند. مهدي پا تند کرد . يکي از اشرار که مجروح شده بود، برگشت؛ اما گلوله ها ي مهدي سينه اش را دراند و او به پشت در رودخانه  پرت شد. دو نفر ديگر به آب زدند و همراه جريان شديد آب رفتند. نيروهاي مهدي به سويشان شليک کردند؛ اما آنها ديگر از تيررس گذشته بودند . مهدي به جنازه ها رسيد. سه نفر بودند؛ خونين و بيجان . صداي آذرخش در کوهستان پيچيد. مهدي به آسمان نگاه کرد. باران به آسمان نگاه کرد. باران آغاز شد. رودخانه ي پرصدا و خروشان در زير بارش قطرات باران قوّت گرفت. مهدي با دل نگراني گفت:((رودخانه خيلي پر زور شده))
آن شب تا صبح باران باريد. مهدي، سلام نماز صبح را داد؛ اما باران هنوز قطع نشده بود. قطرات باران به شيشه ي پنجره مي خورد و صدا مي کرد. مهدي رو به همسرش که پشت سرش نشسته بود  و ذکر مي گفت، کرد و گفت:((قبول باشد. من امروز زودتر به شهرداري مي روم.))
همسرش، چادر سپيد نمازش را برداشت و گفت:(( تو خسته اي آقا مهدي. يکم استراحت کن.))
مهدي بلند شد. لباس عوض کرد و گفت:((استراحت بماند براي بعد. سرم خيلي شلوغ است.))
سماور جوشيد...لااقل يک تکه نان بخور، بعد برو. مهدي لبخند زد و نشست.

کمک به سيل زدگان

باران تازه قطع شده بود. مهدي از پنجره ي اتاقش به خيابان نگااه مي کرد. جويها لبريز شده و آب در خيابان و کوچه هاي مجاور سرازيرشده بود. مهدي پشت ميز نشست. پرونده اي را که مطالعه مي کرد، بست. در اتاق به صدا درآمد و نورالله وارد اتاق شد. هول کرده بود. مهدي بلند شد و گفت:((چه شده، نور الله؟))
نورالله پيشاني اش را پانسمان کرده بود. با هول و ولا گفت: سيل آمده آقا مهدي... سيل.))
مهدي سريع گوشي تلفن را برداشت.
چند دقيقه بعد، گروههاي امداد به سرپرستي مهدي به سوي محله مستضعف نشيني که گرفتار سيل شده بود، راهي شدند.
تمامي محله را آب پوشانده بود. حجم آب لحظه به لحظه بيشتر مي شد. مردم، هراسان و با شتاب به کمک مردمي که خانه و زندگي شان اسير آب شده بود، مي آمدند. آب در بيشتر نقاط تا کمر مردم بالا آمده بود. سقف چند خانه هوار شده و تيرکهاي چوبي زده  بود. گل و لاي و فشار شديد آب، گروههاي امدادي را اذيت مي کرد.
مهدي، پر جنب و جوش به اين سو آن سو مي رفت و به امدادگر ها دستور مي داد و چند رشته طناب از اين طرف تا آن طرف خيابان کشيده شد. مهدي و چند نفر ديگر، طناب را گرفتند و در حالي که فشار آب مي خواست آنها را ببرد، به سوي ديگر خيابان رفتند. چند زن و کودک روي بامي رفته بودند و هوار مي کشيدند. نيروهاي امدادي با سعي و تقلا به کمک سيل زدگان که وسايل ناچيز خانه شان را از زير گل و لاي بيرون مي کشيدند، شتافتند.

نفرين و دعاي پيرزن 
مهدي به خانه اي رسيد که پيرزني در حياطش فرياد مي کشيد. مهدي در را هُل داد. آب تا بالاي زانوانش رسيده بود. پيرزن به سر و صورت مي زد. مهدي گفت:((چه شده مادر؟ کسي زير آوار مانده؟))
پيرزن که انگار جاني تازه گرفته بود، با گريه و زاري گفت:((قربانت بروم پسرم... خانه و زندگي ام زير آب مانده... کمکم کن.))
چند نفر به کمک مهدي آمدند. آنها وسايل خانه را با زحمت بيرون مي کشيدند و روي بام و گوشه حيات مي گذاشتند. پيرزن گفت:((جهيزيه دخترم تو زيرزمين مانده. با بدبختي جمع کردمش.))
مهدي رو به احمد و هاشم که به کمک آمده بودند، گفت:((يا الله، جلوي در خانه سد درست کنيد...زود باشيد.))
احمد و هاشم، سدي از خاک جلوي در خانه درست کردند. راه آب بسته شد. مهدي به کوچه دويد. وانت آتش نشاني را پيدا کرد و به طرف خانه ي پيرزن آورد. چند لحظه بعد، شيلنگ پمپ در زمين فرو رفت و آب مکيده شد. پمپ کار مي کرد و آب زيرزمين لحظه به لحظه کمتر مي شد. مهدي غرق گل و لاي بود. پيرزن گفت:((خير ببيني پسرم... يکي مثل تو کمکم مي کند...آنوقت شهردار ذليل شده از صبح تا حالا پيدايش نيست. مگر دستم بهش نرسد...))
مهدي، فرش خيس و سنگين شده را با زحمت به حياط آورد. پيرزن گفت: اگر دستم به شهردار برسد، حقش را کف دستش مي گذارم...
چند ساعت بعد جلوي سيل گرفته شد. مهدي، پمپ را خاموش کرد. پيرزن هنوز دعايش مي کرد.گروههاي امدادي، پتو و پوشاک و غذا بين سيل زده ها تقسيم مي کردند. مهدي رو به پيرزن گفت:((خب مادر جان، با من امري نداريد؟))پيرزن گريه کنان دست به آسمان بلند کردو گفت:((پسرم ان شاءالله خير از جواني ات ببيني برو پسرم، دست علي به همراهت. خدا بگويم اين شهردار را چه کند. کاش يک جو از غيرت و مردانگي تو را داشت.))

"یا داعی الله"


١٣:٠٤ - چهارشنبه ٢٤ مهر ١٣٩٢    /    عدد : ٤٧٥٦٣    /    تعداد نمایش : ١٣٤٥


کاربر مهمان
1392/08/05 17:24
0
0
چرا باید فاقد نظر باشه؟برای همه چیز بلدیم نظر بدیم،ولی برای چنین داستان واقعی وزیبایی از جوانمردای رفتمون نمی تونیم به خودمون زحمت بدیم...ماجرای خیلی قشنگی بود.
نظر شما
نام :
ايميل : 
*نظرات :
متن تصویر را وارد کنید:
 

خروج